ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

هدایای ویژه

یه همسایه ی مهربون داریم، سمیه جون، قراره این ماه خدا یه فرشته ی کوچولو، امیر علی جون و، مهمون خونشون کنه... اتاق ابوالفضل و دیده بود از نقاشی هایی که خاله مریم و منا برای ابوالفضل کشیده بودن خوشش اومده بود، امروز خاله مریم و مامان جون اومدن تا برای امیرعلی یه هدیه ی ویژه از طرف ابوالفضلم تدارک ببینیم... مبارکه خاله... ...
8 بهمن 1390

حسین جون و ابوالفضلم

٥شنبه، خونه ی عمه فهیمه، دختر عمه ی عزیزم مریم، بله گفت به کسیکه ایشاالله قراره سالهای سال در کنارش خوشبخت زندگی کنه... دو تا دختر عمه مریم دارم، یکیشون مامان حسین جونه، دوستمه، کلی باهام خاطره داریم، حیف که کمی دوره و لاهیجان زندگی می کنن، ولی باز خدا رو شکر روابطمون حفظ شده... دختر عمه مریم دیگه دختر عمه فهیمه ست، نامزد سابقمه، همکلاسی، هم دانشگاهی، کلی باهام درس خوندیم، خلاصه خیلی خوشحالم از اینکه عاقبت به خیر شد... اینجا هم ابوالفضل و حسین جون طبقه ی پایین، در مراسم بله برون مریم جون... ...
8 بهمن 1390

همستر مامان

ابوالفضل مامان رو دوش بابا محسن، کیف میده مامان؟ ابوالفضل مامان رو صندلی ماساژ مامان جون، اینجا هم کیف میده مامان؟ بازی با مامان جون تو حموم، دستت درد نکنه مامان جون... ...
6 بهمن 1390

چونه خوردن

چند روزیه که چونه ی مامانی و می خوری، خیلی شدید هم فشار میدی، نمی دونم از روی محبته، بازیه، یا اینکه لثه هات میخوارن... در کل خیلی نانازی و باولع می خوری... ...
5 بهمن 1390

فعال

مامان ندا فعال می شود... 3تا 4 روز میشه که با روروئکت دنده عقب میری قربون اون پاهای خوشگلت برم من ...
5 بهمن 1390

امام رضا(ع)

آخرین باری که رفتیم مشهد تابستان89 بود، اونوقت با بابا محسن قرار گذاشته بودیم بریم مشهد و تو رو از خدا در کنار امام رضا(ع) بخواهیم، یادش بخیر، یکبار هم که رفتیم صحن ها رو با عمه زهرا بگردیم اونجا عمه با صدای بلند خواست که خدا یه برادر زاده ی پسر بهشون هدیه بده...خدا صدامون و شنید... ایشاالله با هم بریم به پابوس امام رضا(ع) و شما هم زیارت کنی...اینبار با هم زیارت کنیم... شهادت امام رضا(ع)تسلیت...   ...
4 بهمن 1390

خیلی دوستش داری

پوستت حساسه و معمولا هر روز دو بار با کرم ثمین که دکتر تجویز کرده نرمش می کنم، به این کرم و جعبه ش حسابی علاقه داری، حتی وقتی تب بعد از واکسن چهارماهگی داشتی دایی هادی با این کرم آرومت می کرد... ...
4 بهمن 1390

ابوالفضل در فرودگاه

5شنبه 29دیماه عمه سلیمه بعد از چهار سال اومد ایران، خیلی دلمون براش تنگ شده بود، خیلی اتفاقات تو این چهارسال افتاده بود ، اضافه شدن بابا محسن به جمع خانواده، دایی علی، ابوالفضلم، حسین جون،سولماز جون، زندایی صبا، خلاصه عمه خیلی سوپرایز شد که همه رو تو فرودگاه دید... این سومین حضور پسری تو فرودگاه بود...تو فرودگاه ابوالفضل دو تا دوست چینی پیدا کرد، کلی باهاشون دوست شدیم و اینم خودش یه خاطره شد... هلیا و هومن دختر عمه و پسر عمه هدی دختر عمه م که خیلی دوسش دارم و این هفته بله برونشه ؛ خوشبخت بشه بهترین بابای دنیا ...
3 بهمن 1390

ابوالفضل در صحنه...

پسر عزیزم، نمیدونی حضوره تو چه باعث آرامش خاطرمه، نمیدونی چه لذت میبرم که با هم بیرون میریم و همه میدونن تو عشق مامان و بابایی، عزیزم تو این تقریبا یه هفته خیلی جاها با هم رفتیم و شما همیشه با مامان همکاری کردی و اذیت نشدم، حالا یه چندتاشو که مد نظرمه برات میگم، دیدار از یه مریض که ایشاالله شفا پیدا کنن، دو بار رفتیم مسجد خانواده بابا محسن جهت مراسم نذری، سه بار رفتیم خونه خاله منا، خونه عمه زینب رفتیم و نذری شله زرد، دیشب رفتیم تهران خونه ی حاجی دایی من هیات ، خونه عمو حافظ رفتیم، خلاصه اسمتو گذاشتم ابوالفضل ددریه مامان، الهی فدای پسرم بشم من... ...
3 بهمن 1390